این سوز سینه شمع شبستان نداشته است وین موج گریه سیل خروشان نداشته است
آگه ز روزگار پریشان ما نبود هر دل که روزگار پریشان نداشته است
از نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت صبح بهار این لب خندان نداشته است
ما را دلی بود که ز طوفان حادثات چون موج یک نفس سر و سامان نداشته است
سر بر نکرد پاک نهادی ز جیب خاک گیتی سری سزای گریبان نداشته است
جز خون دل ز خوان فلک نیست بهره ای این تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است
دریا دلان ز فتنه ایام فارغند دریای بی کران غم طوفان نداشته است
آزار ما بمور ضعیفی نمی رسد داریم دولتی که سلیمان نداشته است
غافل مشو ز گوهر اشک رهی که چرخ این سیمگون ستاره بدامان نداشته است
![]() |
![]() |
![]() |
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی
با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟ تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام
جای در بستان سرای عشق میباید مرا عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام
پایمال مردمم از نارسایی های بخت سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام
خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام
تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟ برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام
بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام
لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر در فراق همنوایان از نوا افتاده ام
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند
اشکم ولی به پای عزیزان چکیدهام خارم ولی به سایهٔ گل آرمیدهام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق همچون بنفشه سر به گریبان کشیدهام
چون خاک در هوای تو از پا فتادهام چون اشک در قفای تو با سر دویدهام
من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش از دیگران حدیث جوانی شنیدهام
از جام عافیت می نابی نخوردهام وز شاخ آرزو گل عیشی نچیدهام
موی سپید را فلکم رایگان نداد این رشته را به نقد جوانی خریدهام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز آزاده من که از همه عالم بریدهام
گر میگریزم از نظر مردمان رهی عیبم مکن که آهوی مردمندیدهام










